X
تبلیغات
رایتل

ثبت نام کلاس های تابستانــــــــــــــی

شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1391


این موقع از سال که می شه یه حس نوستالژی برام داره. یاد اون موقع ها که مدرسه می رفتم می افتم. اون موقع ها که واسه اومدن تابستون لحظه شماری می کردم. واسه خودمم این جوری جا انداخته بودم که تابستون 3 ماه نیست بلکه 93 روزه!! با اینکه فرقی نمی کرد ولی فکر کردن به عدد به این بزرگی هم لذت بخش بود و هم تابستونو برام طولانی تر می کرد. اما خوب فایده ای نداشت و بالاخره تموم می شد.


واییییییی 31 شهریور عذاب الیم بود، گرچه به پای غروب سیزده بدر نمی رسید ولی بازم خیلی غمگین بود. واسه منی که از صبح تا شب تو کوچه مشغول بازی بودم سخت بود که حالا برم پشت میز و صندلی بشینم. هیچ وقت هم کلاس های تابستونی رو به بازی های کوچه با دوستام ترجیح نمی دادم. البته یک کم که بزرگتر شدم کلاس زبان رو دیگه می رفتم، اونم چون خود زبانو دوست داشتم. چیزای دیگه هم بود که دوست داشته باشم ولی استعدادشو نداشتم. یکیش استخر بود که من هنوز که هنوزه یاد نگرفتم چه جوری تو قسمت عمیق دوچرخه بزنم. دلیلشم فقط ترسم از آب بوده و هست. یه چند باری هم کلاس رفتم یعنی همیشه این تابلوی آموزش شنا از مبتدی تا پیشرفته رو که می دیدم جو گیر می شدم می رفتم ثبت نام می کردم اما تو همون مبتدی می موندم و ادامه نمی دادم. البته اون زمان هم مثل الان انقدر رفتن به کلاس های تابستونی مد نبود. الان بچه ها بیچاره ها وقت سر خاروندن ندارن انقدر که کلاس های جورواجور می رن.


دوران دانشگاه هم که بود باز تابستون اون لطف دوران بچگی رو نداشت. گاهی باید تا وسطای تابستون پروژه تحویل می دادیم و نمی فهمیدیم کی تابستون تموم می شد.باز اول مهر می اومد و ترم بعدی شروع می شد.انگار اون دوران همه چیزش بر وفق مراد بود و ما کمتر قدرشو می دونستیم......