X
تبلیغات
رایتل

مـــــــرگ (گاهی) بهترین داروی ضد افسردگی

پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391

مفهوم زندگی کلا یه مقوله پیچیده ای شده برام.همیشه باهاش مشکل دارم.از این که هیچیش پایدار نیست. به هیچیش نمی تونی دل ببندی. یه لحظه اش انقدر خوشحالی و از همه چی راضی که حاضر نیستی اون لحظه زندگیتو با هیچ چیزی عوض کنی. یه لحظه هایی هم هست که انقدر نا امید می شی که دوست داری همین الان همه چی تموم شه.

با این که این حسا همیشه باهامه اما وقتی جناب عزرائیل تشریف می آرن و می خوان به وظیفه خطیرشون که همانا گرفتن جان آدمای بیچارست عمل کنن، این حسا، توم شدیدتر می شه.کلا همه چی برام بی معنی می شه. خصوصا وقتی عزرائیل جان رحم نمی کنه و به هیچ عنوان تخفیف هم قائل نمی شه، دست می ذاره رو آدمای جوون که حالا حالا ها واسه زندگیشون نقشه و برنامه داشتند. اما حالا تو موقعیتی قرار گرفتند که برای هیچ کس نه از قبل معلومه و نه اینکه گریزی ازش دارن.

می خوام بگم که این اتفاق واسه یکی از آشناها افتاده و من الان سرشارم از این حسای لعنتی. همش ترس از دست دادن دارم و نمی دونم چه جوری باهاش باید مقابله کرد. ترس اینکه تو از ثانیه های بعدی زندگیت خبر نداری.شاید چند ثانیه بعد، از یه خبر خیلی خوشحال شی یا خیلی ناراحت یا اینکه کلا حس خاصی نداشته باشی. این بی خبریه شاید اصلا خیلی هم خوب باشه. شاید واسه اینه که می گن آدمایی موفقن که تو حال زندگی می کنن. نه در گذشته سیر می کنن نه دغدغه آینده رو دارن....

فکر کنم زندگی خودش داره ماهارو جوری بار می آره که بزنیم به بی خیالی. چون کاری از دستمون بر نمی آد. خیلی از اتفاقات افتادنشون دست ما نیست. می گن که باید به خدا توکل کنی. درسته ولی این فقط یه حس آرامش لحظه ای بهت می ده تا اون فکرای بد از سرت بره بیرون. چون یه اتفاقی بخواد بیفته می افته.

نمیدونم شاید اصلا همین چیزاست که زندگی رو قشنگ یا بهتر بگم قابل تحملش کرده. شاید اگه همیشه هم خوشحال و بی دغدغه باشیم، همه چیز یکنواخت و بی معنی بشه. به هر حال چون نمی تونیم کاری کنیم باید خودمونو با دلایل قانع کننده ای توجیه کنیم فقط برای اینکه به آرامش برسیم.


پ.ن : باور این روزهای من: مرگ موثر ترین داروی ضد افسردگی ( مسلما برای اونی که می میره )